به حافظ پناه ببريم (۹)

 

840422%2520(40).jpg

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از ياد من ان سرو خرامان نرود

 

از دماغ من سرگشته خيال دهنت

به جفای فلک و غصه ی دوران نرود

 

در ازل بست دلم بر سر زلفت پيوند

تا ابد سر نکشد و ز سر پيمان نرود

 

هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است

برود از دل من وز دل من ـ آن نرود

 

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر بود از دل و از جان نرود

 

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود ؟

 

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد و ز پی ایشان نرود

/ 0 نظر / 10 بازدید