زمزمه (۳۰ )

 

PB291112copy.gif

بگذاريد بازی کنند

كودكان بازيگوشتر از آنند كه به حرف بزرگترها گوش كنند و از سرسره ها پايين بيايند.

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

تاب خوردنها ادامه دارد و مادرها حرصشان گرفته است كه بايد بروند اما كودكان ـ تازه ـ  به شوق آمده اند ـ شوق بازي و جست و خيزـ 

 

مادرها كه حرفهايشان تمام شده ، بچه ها را صدا مي زنند اما  آنها كه گويا تازه همديگر را پيدا كرده اند و با هم دوست شده اند ، از سر و كول اين سرسره ها ي زبان بسته بالا مي روند و به پايين سر مي خورند . تابها هم كه بي وقفه ـ مانند پاندول ساعت ـ هي مي روند و مي آيند . اگر هم خسته اند با صداي جيغ و فرياد بچه ها شارژ مي شوند اما تو در اينهمه هياهو و جنجال ـ تنها ـ بر روي صندلي پارك نشسته اي و نگاه مي كني .

 

عصمت كودكان به لبخندت مي كشاند و نمي داني چرا مادرها اينهمه عجله دارند .

 

ـ بگذاريد بازي كنند . من اينها را دوست دارم .

 

مي گويي با آنكه مي داني كسي صدايت را نمي شنود .

 

نمي دانم چرا گوشي براي شنيدن حرفهاي تو باز نمي كينم؟مگر تو پاسخ همه ي پرسشها نيستي ؟مگر  صبح همه ي شبها با تو نيست ؟مگر بهار همه ي سرماها را با خود نمي آوري ؟

 

كودكان بازيگوش را دوست  داري. به آنها شيريني مي دهي و وقتي دستهاي كوچكشان را در هوا تكان می دهند و با تو خداحافظي مي كنند ، دعايشان مي كني .

 

راستي بگو آيا براي ما ـ بزرگترهاي بازيگوش ـ هم لب به دعا مي گشايي؟

 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید