به حافظ پناه ببريم (۸ )

اي دل آن دم كه خراب از مي گلگون باشي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

 

در مقامي كه صدارت به فقيران بخشند

چشم دارم كه به جاه از مه افزون باشی

 

درره منزل ليلي كه خطرهاست در آن

شرط اول قدم ان است كه مجنون باشی

 

نقطه ي عشق نمودم به تو هان سهو مكن

ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشی

 

كاروان رفت و تو د رخواب و بيايان بدر پيش

كي روي ؟ ره ز كه پرسي ؟ چه كني ؟ چون باشی

 

تاج شاهي طلبي ، گوهر ذاتي بنماي

ور خود از تخمه ي جمشيد و فريدون باشی

 

ساغري نوش كن و جرعه بر افلاك فشان

چند و چند  از غم ايام ، جگرخون باشی

 

حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است

هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشي

 

/ 0 نظر / 17 بازدید